محل تبلیغات شما

تا حالا امتحانش نکردی؟!

درست در لحظه ای که تصور می کنی در حال لغزیدن به قعر و رو به سقوطی، با رو کردن برگ برنده اش، غافلگیرت می کنه. با نشونه هایی که زبونت رو بی برو و برگرد، بند می آرن.

زندگی رو می گم؛ زندگیت رو.

برای من، این برگ برنده رو زمانی رو کرد که بعد از نیمه شب، توی خیابون ها و بلوارها و بزرگراه های خلوت تهرون، در حال رانندگی بودم. در حالی که ذهنم دربند و درگیر دغدغه های بی شمار بود، از مسائل و چالش های تلخ و شیرین زندگی شخصی گرفته تا مشکلات و گرفتاری های بامزه و بی مزه ی کاری. و به صورت اتفاقی، متوجه شدم که تهران من، پاتوق های شبانه روزیی داره که تقریبا، تمام ۳۶۵ روز سال در حال کار و خدمت رسانی به مشتریان و مخاطبانشون هستند. پاتوق هایی از جنس کافه های شبانه روزی. یه جاهایی یا یه جایی مثل. "کافه نان استاپ"

تصمیم گرفتم رفتن و حضور توی این کافه را تجربه کنم. انتظار داشتم فضا و حال و هوای کافه هم این وقت از بامداد، خلوت، ساکت و آروم باشه. اما همین که واردش شدم، به شدت غافلگیر شدم، با دیدن انبوه آدم هایی که پشت میزهاشون نشسته بودند و همگی با حرارتی وصف ناشدنی در حال گپ و گفت با هم بودند. با خودم گفتم.: خدای من، یه کافه، توی این ساعت از بامداد، این قدر شلوغ و پر از هیاهو و همهمه.؟!

بعد از این که اندکی آروم گرفتم، توی ذهنم به نقطه ای برگشتم که تصمیم گرفتم به این کافه بیام. به نقطه ای که دلیلی برای انتخاب این کافه برای خودم دست و پا کردم: "اسمش"، اسمش که به غایت معنی دار و بر انگیزاننده است، منو به سوی خودش کشوند. با آروم گرفتن ذهن و کم شدن از حجم حیرتم، دریافتم که فضای پر جنب و جوش این ساعت از شبانه روز کافه، کاملا با معنی و محتوای اسمش، در تجانس و نزدیکی است. و حکایت از توقف ناپذیری زندگی داره. و در این بامداد خاص، با من از توقف ناپذیری حرف می زنه، از این که دغدغه های ذهنی، نباید منو از حرکت کردن و پیش رفتن، و از تب و تاب و شور و شوق، بندازه.

بعد از حضور در کافه و نشستن پشت میزی خالی گوشه ی دیوار، تصمیم بعدیم، این بود که یک پست در وبلاگ آکادمی بنویسم و تجربه ی این بامداد را با دیگران شریک بشم، البته اگر بتونم حال و حسن و ذهنیت این لحظه هامو، به خوبی به مخاطبانم انتقال بدهم و قلم قابلی داشته باشم. تقریبا به سرعت، نام  پست وبلاگم را انتخاب کردم. از کلمه ی "غافلگیری"، رفتم به سمت "سورپرایز"، بعد با خودم گفتم که چطوره سری به گوگل سرچ بزنم و معانی مختلف کلمه ی سورپرایز را در بیارم و یکی از این معانی را انتخاب کنم، در نتایجی که فهرست شدند، ترکیب" سورپرایز باکس" را دیدم، و بلافاصله، در قسمت عنوان پستم، تایپش کردم و در ادامه، مشغول نوشتن یادداشت شدم.

در حین کار، به یکی از ویترها، سفارش یک لیوان یا بطری آب دادم.

لحظاتی بعد، ویتر، با یک بطری آب معدنی سر میزم حاضر شد. نوشته ی روی لیبل بطری را خوندم:" سورپرایز".

ذهنم، قطعه های اتفاق های این بامداد را کنار هم قرار داد. از جمله، قطعه های انتخاب عنوان پست و. نام متجانس اون برند آب معدنی رو.

این بامداد، برای چندمین بار در زندگیم، به همزمانی یک سلسله رویدادهای غیرمنتظره و غافلگیر کننده دچار شدم، از اون دست رویدادها که با زبون بی زبونی، به من می گن بله سیدمحمد حسین، تو درست توی همین لحظه، در مکان درست و در جریان اتفاقات درست و تاثیرگذار هستی. از اون دست اتفاق ها که توی گوشم نجوا می کنند: نگران نباش، این جا، همان جایی است که باید دقیقا در چنین روز و حال و هوایی، میونش قرار می گرفتی.

همیشه، در چنین لحظاتی، از دست های نامرئیی که منو می گیرند و درست وسط وسط چنین رویدادهایی می اندازندم، سپاسگزار می شم. سپاسگزاریی  که به این قبیل رویدادها توی زندگیم، تداوم و استمرار می بخشه.

پر حرفی منو ببخشید. کلام را کوتاه می کنم.

در آخر، بگذارید ببینم. از سورپرایز باکس های زندگی خود شما چه خبر؟ آیا همه چیز سر جای خودشه؟!

یک اثر واقعگرایانه در ژانر وحشت

هفده. آتش عشق تو در جان خوش تر است!

شانزده.آینده نما - ریچارد واتسون / انتشارات سوره ی مهر

های ,رو ,کافه ,توی ,حال ,سورپرایز ,در حال ,سورپرایز باکس ,از این ,حال و ,این کافه

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

آرش اشاداد